تبليغاتX
از شیعه بپرسید - نزول آيه ليلة الهجرة در شان علي(ع) که در بستر رسول اکرم(ص) خوابيد
اهل سنت معتقدند آيه 40 سوره 9 (توبه) "فقد نصره الله اذ اخرجه الذين کفروا ثاني اثنين اذهما في الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سکينته عليه و ايده بجنود لم تروها" يعني"البته خداوند او را ياري خواهد کرد چنانکه هنگامي که کفار آن حضرت را از مکه خارج کردند خدا ياريش کرد آن گاه يکي از آن دو تن که در غار بودند به رفيق و همسفر خود فرمود مترس که خدا با ما است آن زمان خدا وقار و آرامش خاطر بر او فرستاد و او را به سپاه و لشکرهاي غيبي خود که شما آن را نديده ايد مدد فرمود" ثابت مي کند معناي "و الذين معه" را که ابي بکر در غار ليلة الهجرة با رسول خدا بوده خود اين مصاحبت و با پيغمبر بودن دليل بزرگي است بر فضيلت و شرافت ابي بکر بر تمام امت براي آن که پيغمبر(ص) چون مي دانست به علم باطن که ابي بکر خليفه اوست و وجود خليفه بعد از او لازم است بايد او را هم مانند خود نگهداري بنمايد لذا او را با خود ببرد تا به دست دشمن گرفتار نشود و اين عمل را با احدي از مسلمين نکرد پس به همين جهت حق تقدم خلافت براي او ثابت است. اين جملات ادعاهاي اهل سنت مي باشد و اما جواب شيعيان در اين بيانات:
در جواب آن که اهل سنت مي گويند رسول اکرم(ص) مي دانست ابي بکر خليفه بعد از او خواهد بود و حفظ وجود خليفه بر آن حضرت لازم بود لذا او را با خود برد. جواب اين بيان بسيار ساده است چه آنکه اگر خليفه پيغمبر منحصر به ابي بکر بود ممکن بود چنين احتمالي داد ولي شما خود معتقديد به خلافت خلفاء راشدين و آنها چهار نفر بودند اگر اين برهان شما صحيح و فظ وجود خليفه در مقابل خطرات لازم بود مي بايستي پيغمبر(ص) هر چهار خليفه را که حاضر در مکه بودند با خود مي برد نه آن که يکي را ببرد سه نفر ديگر را بگذارد بلکه يکي از آنها را در معرض خطر شمشيرها قرار دهد و در بستر خود بخواباند که محققاً آن شب بستر پيغمبر(ص) مخطور بوده و در معرض حمله دشمنان بود. ثانياً بنا بر آنچه طبري در جزء سيم تاريخ خود نوشته ابوبکر از حرکت آن حضرت خبر نداشته بلکه وقتي نزد علي(ع) رفت و از حال آن حضرت جويا شد علي(ع) فرمود به غار رفتند اگر کاري داري نزد آن حضرت بشتاب. ابي بکر شتابان رفت و در وسط راه به آن حضرت رسيد و ناچار به اتفاق آن حضرت رفتند. پس معلوم مي شود که حضرت او را با خود نبرد بلکه او بي اجازه رفت و از وسط راه با آن حضرت رفت.
بنا بر اخبار ديگر بردن ابي بکر تصادفي و از خوف فتنه و خبر دادن به دشمنان بوده چنانکه علماء منصف خودتان اقرار به اين معني دارند که از جمله شيخ ابوالقاسم بن صباغ که از مشاهير علماي اهل سنت مي باشد در کتاب النور و البرهان در حالات رسول اکرم(ص) از محمد بن اسحق از حسان بن ثابت انصاري روايت نموده که قبل از هجرت آن حضرت جهت عمره به مکه رفتم ديدم کفار قريش سب و قذف مي نمايند اصحاب آن حضرت را در همان اوان امر کرد رسول خدا علي(ع) را که در فراش آن حضرت بخوابد و خوف داشت از اين که ابي بکر کفار را دلالت و راهنمايي کند به رسول خدا پس او را مصاحب خود قرار داده و به جانب غار روانه شدند.
ثالثاً خيلي به جا بود اهل سنت فضيلت را در آيه بيان مي نموديدد که مسافرت و همراه بودن با رسول خدا(ص) چه دليلي بر اثبات خلافت دارد.
احدي انکار مراتب ابي بکر را نمي نمايد که او پيرمرد مسلمان و از کبار اصحاب و پدر زن رسول خدا(ص) بوده ولي اين دلائل براي اثبات فضيلت خاص و حق تقدم در خلافت مکفي نمي باشد.
اگر بخواهيد در مقابل بيگانه بي غرضي با بياناتي که در اطراف اين آيه شريفه اثبات فضيلتي خاص براي او بنماييد قطعا مورد اعتراض قرار خواهيد گرفت.
زيرا در جواب شما خواهند گفت تنها مصاحبت با نيکان دليل فضيلت و برتري نمي باشد چه بسا بدان که مصاحبت با نيکان و چه بسيار کفار که مصاحب با مسلمين بوده و هستند چنانچه اين معني در مسافرتها کاملا و بيشتر مشهود است.
خداوند در آيه 39 سوره 12(يوسف) نقل قول حضرت يوسف را مي نمايد که "يا صاحبي السجن ارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار" يعني"اي دو رفيق زندان من (از شما مي پرسم) آيا خدايان متفرق بي حقيقت (مانند بتان و فراعنه و غيره) بهتر و در نظام خلقت موثرترند يا خداي يکتاي قهار" مفسرين در ذيل اين آيه شريفه نوشته اند روزي که يوسف را به زندان بردند طباخ و ساقي پادشاه را هم که هر دو کافر و قائل به ارباب انواع بودند با او به زندان بردند پنج سال اين سه نفر (مومن و کافر) با هم مصاحب بودند و يوسف در موقع تبليغ آنها را مصاحب مي خوانند چنانچه در اين آيه خبر مي دهد آ يا اين مصاحبت پيغمبر براي آن دو نفر کافر دليل بر شرافت و فضيلت بوده يا در مدت مصاحبت تغييري در عقيده آنها پيدا شده است بنا بر آنچه صاحبان تفاسير و تواريخ نوشته اند بعد از پنج سال مصاحبت عاقبت با همان حال از هم جدا شدند.
و نيز مراجعه کنيد به آيه 35 سوره 18 (کهف) که مي فرمايد "قال له صاحبه و هو يجاوره اکفرت بالذي خلقک من تراب ثم من نطفه ثم سواک رجلا" يعني "رفيق با ايمان فقير در مقام گفتگو و اندرز به برادر خود گفت به خدائي که نخست از خاک و بعد از نطفه تو را آفريد و آنگاه مردي کامل و آراسته خلقت ساخت کافر شدي" عموم مفسرين نوشته اند دو برادر بودند يکي مومن به نام يهودا و ديگري کافر به نام براطوس چنان که امام فخر رازي هم که از اکابر علماي اهل سنت مي باشد در تفسير کبيرش نقل مي نمايد اين دو با هم محاوراتي داشتند. خداوند آن دو کافر و مومن را مصاحب هم خوانده آيا از مصاحبت برادر مومن کافر را فايده و نصيبي رسيده است قطعاً جواب منفي است.
پس مصاحبت فقط دليل بر فضيلت و شرافت و برتري نمي باشد.
و اما اينکه اهل سنت مي گويند چون رسول اکرم(ص) به ابي بکر فرمود "ان الله معنا" پس قطعاَ به مناسبت آن که خدا با او بوده ا ين خود دليل شرافت و مثبت خلافت است.
خوب است در اين عقايد و گفتار خود تجديد نظر فرماييد تا مورد اعتراض قرار نگيريد که بگويند مگر خداي تعالي فقط با مومنين و اولياء الله مي باشد و با غير مومن نمي باشد.
آيا تصور مي نماييد جائي باشد که خدا نباشد و کسي در عالم هست که خدا با او نباشد. اگر مومن و کافري در مجلسي باشند عقل باور مي کند که خدا با آن مومن باشد ولي با کافر نباشد مگر نه در آيه 8 سوره 58 (مجادله) مي فرمايد "الم تر ان الله يعلم ما في السموات و ما في الارض ما يکون من نجوي ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادني من ذلک و لا اکثر الا هو معهم اينما کانوا" يعني "به طريق استفهام تقريري فرمايد آيا نديدي و ندانستي که آنچه در آسمانها و زمين است خدا بر آن آگاه است اگر چنانچه سه نفر با هم رازي گويند خدا چهارم آن ها است و نه پنج کس جز آن که او ششم آنها و نه کمتر از آن و نه بيشتر جزء آن که هر کجا باشند خدا با آنها است (چه آن که خدا را احاطه کامل وجودي بر همه جزئيات عالم است)"
پس به حکم اين آيه و ساير آيات و دلائل عقليه و نقليه خداي تعالي با همه کس هست با دوست و دشمن مسلمان و کافر مومن و منافق پس اگر دو نفر با هم باشند و يکي از آنها بگويد خدا با ما است دليل بر فضيلت شخص خاصي نخواهد بود.
همانطوري که دو نفر خوب اگر با هم باشند خدا با آنها است دو نفر بد و يا دو خوب و بد هم اگر با هم باشند قطعاً خدا با هر دو آنها است اگر سعيد با شند يا شقي خوب باشند يا بد.
شايد بگوييد مراد از خدا با ما است يعني چون ما محبوب خدا هستيم براي آن که رو به خدا و براي خدا و حفظ دين خدا حرکت کرديم لطف خدا شامل حال ما است.
که باز اين هم مورد اعتراض است که گويند چنيني خطايي دليل بر سعادت ابديت نخواهد بود زيرا خداوند متعال به اعمال اشخاص مي نگرد چه بسا اشخاص که در زماني اعمال نيک داشتند مشمول لطف و رحمت خداوندي بودند بعداً اعمال بدي از آ نها سر زد و در وقت امتحان نتيجه معکوس دادند مبغوض پروردگار شدند و از لطف و مرحمت حق محروم و رانده و مردود و ملعون گرديدند از جمله آنها که داستانشان را مفصل شنيده ايد ابليس، بلعم بن باعورا، برصيصاي عابد.
پس اگر عمل نيکي از آدمي در زمان صادر شد دليل بر عاقبت به خيري او نمي باشد فلذا در دستور است که در دعا بگوييد "اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا" يعني "پروردگارا عواقب امور ما را نيک قرار بده"
علاوه بر اينها نزد علماي معاني و بيان محقق است که تاکيد در کلام ذکر نمي شود مگر آنکه مخاطب در شک و ترديد باشد و يا توهم خلاف آن را کرده باشد و از تصريح آيه شريفه که کلام خود را با جمله اسميه و ان مشدده آورده فساد عقيده طرف ظاهر مي گردد که متزلزل و متوهم و در شک و ترديد بوده.
اهل سنت معتقدند که سکينه بر رسول خدا و ابي بکر بوده که در جواب بايد گفت ضمير سکينته راجع است به رسول اکرم(ص) و نزول سکينه بر آن حضرت بوده نه بر ابي بکر بقرينه جمله بعديه که فرموده و ايده بجنود لم تروها و محققا مويد به جنود حق رسول اکرم(ص) بوده نه ابي بکر. اگر هر دو مصاحب مشمول الطاف و مراحم الهيه بودند بايستي علي القاعده ضمائر تثنيه در تمام جملات آيه شريفه آمده باشد و حال آ ن که تمام ضمائر را قبلا و بعدا مفرد آورده تا اثبات مقام شخص خاتم الانبياء(ص) گردد و معلوم آيد که آنچه نزول رحمت و مرحمت از جانب پروردگار مي شود به شخص آن حضرت مي باشد و اگر به طفيل آن حضرت بر ديگران هم نازل آيد اسم برده مي شود فلذا در نزول سکينه و رحمت هم در اين آيه و ساير آيات فقط پيغمبر را مورد عنايت قرار داده.
با توجه به آن که آحاد خلايق از پيغمبر و امت امام و ماموم از الطاف و رحمات حق تعالي مستغني نمي باشند. آيه 26 سوره 9 (توبه) در قصه حنين مي فرمايد "ثم انزل الله سکينته علي رسوله و علي المومنين" يعني "آنگاه خداي قادر مطلق سکينه و وقار خود را (يعني شکوه و سطوت و جلال رباني) بر رسول خود و مومنان نازل فرمود" و نيز در آيه 26 سوره 48 (فتح) مثل همين آيه شريفه را آورده.
همين طور در اين آيه بعد از رسول اکرم(ص) اشاره به مومنين نموده در آيه غار هم اگر ابي بکر جز مومنيني بود که بايد مشمول سکينه و آرامش قرار گيرد بايستي با ضمير تثنيه آورده و يا عليحده به نام او اشاره نموده باشد.
اين قضيه به قدري واضح است که علماي منصف اهل سنت هم اقرار دارند که ضمير سکينه مربوط به ابي بکر نبوده.
کتاب نقض العثمانيه تاليف شيخ ابو جعفر محمد بن عبدالله اسکافي را که از اکابر علما و شيوخ معتزله مي باشد مطالعه نماييد ببينيد آن مرد عالم منصف در جواب لاطائلات ابوعثمان جاحظ چگونه حق را آشکار نموده چنانچه ابن ابي الحديد هم در ص 253 تا ص 281 جلد سيم شرح نهج البلاغه بعض از آن جواب ها را نقل نموده است.
علاوه بر اينها در خود آيه جمله اي است که کاملاً بر خلاف مقصود اهل سنت نتيجه مي دهد و آن جمله اي است که رسول اکرم(ص) با بيان لاتحزن ابي بکر را منع از حزن و اندوه نموده از اين جمله معلوم مي گردد که ابي بکر در آن حال محزون بوده آيا اين حزن ابي بکر عمل خوبي بوده يا عمل بد اگر عمل نيکي بوده قطعاً پيغمبر کسي را از عمل نيک و طاعت حق منع نمي کند و اگر عمل بد و عصيان بوده پس شرافتي براي صاحب اين عمل نمي باشد که مشمول رحمت حق و محل نزول سکينه قرار گيرد بلکه شرافت و فضيلت فقط براي مومنين و اولياء الله و دوستان خدا مي باشد.
از براي اولياء الله علائمي مي باشد که اهم از همه آن ها بنا بر آن چه در قرآن مجيد است آن که در پيش آمدهاي روزگار ابدا ترس و حزن و غم و اندوهي پيدا نکنند بلکه صبر و توانايي پيشه کنند چنانچه در آيه 63 سوره 10 (يونس) مي فرمايد "الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون" يعني "آگاه باشيد که دوستان خدا هيچ ترس (از حوادث حال و آينده عالم) و هيچ اندوهي (از وقايع گذشته جهان) در دل آنها نيست."
و اما جهت اينکه اميرالمومنين(ع) ليلة الهجرة در رکاب ظفر انتساب رسول الله(ص) حرکت ننمود بسيار واضح و آشکار است براي آن که کارهاي مهمتري به امر رسول اکرم(ص) بر عهده آن حضرت بود که بايد در مکه معظمه بماند و انجام دهد.
چون براي پيغمبر(ص) امين تر از علي کسي نبود که امانت مردم را که نزد پيغمبر بود به صاحبانش مسترد دارد
ديگر وظيفه اي که بر عهده امير المومنين بود آن که خانواده آن حضرت و بقية المسلمين را به مدينه برساند.
علاوه بر اينها اگر آن شب علي(ع) در غار نبود بالاستقلال مقام بالاتر از آن را درک نمود که خوابيدن در بستر و رختخواب پيغمبر بود اگر خليفه ابي بکر به طفيل رسول الله(ص) ثاني اثنين خوانده مي شود ولي در همان شب براي عمل نيکو و مهم تر از مصاحبت غار استقلالاً آيه اي در مدح آن حضرت نازل گرديد.
و آن عمل خود يکي از مفاخر فضايل و مناقب آن حضرت است که متفق عليه فريقين شيعه و سني مي باشد و اگر آن شب فداکاري و جان بازي امير المومنين(ع) نبود جان مبارک رسول الله(ص) د ر خطر عظيم بود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد نادری  |