تبليغاتX
از شیعه بپرسید - رويه و رفتار عثمان بر خلاف ا بي بکر و عمر
و اما اين که اهل سنت مي گويند "رحماء بينهم" در شان عثمان بن عفان است و اشاره به مقام خلافت او در مرتبه سوم نازل گرديده که بسيار رقيق القلب و رحم دل بوده متاسفانه اين عقيده هم به شهادت تاريخ با حال و اخلاق ايشان مطابقت نمي کند و دلائل بر اين معني بسيار است.
ابن خلدون و ابن خلکان و ابن اعثم کوفي و در صحاح سته و کتب معتبره اهل سنت ثبت گرديده است و مسعودي در ص 435 جلد اول مروج الذهب و ابن ابي الحديد در جلد اول شرح نهج البلاغه و ديگران از علماي اهل سنت آورده اند که عثمان بن عفان وقتي به مقام خلافت رسيد بر خلاف سنت رسول اکرم(ص) و سيره شيخين (ابي بکر و عمر) رفتار نمود.
و حال آن که به اتفاق فريقين و جميع مورخين در مجلس شوري عبدالرحمن بن عوف با او بيعت نمود بر کتاب خدا و سنت پيغمبر(ص) و طريقه شيخين و اينکه بني اميه را روي کار نياورد و بر مردم مسلط ننمايد.
ولي وقتي بر امر خود مستقر شد کاملاً بر خلاف سيره آنها رفتار نمود و صريحاً خلاف عهد نمود و خود مي دانيد که نقض عهد و پيمان به حکم قرآن مجيد و اخبار صحيحه از جمله گناهان بزرگ است و به صراحت گفتار و شهادت اکابر علماء و مورخين اهل سنت خليفه عثمان عملاً نقض عهد نمود و در تمام دوره خلافت طريقه شيخين (ابي بکر و عمر) رفتار نمود و بني اميه را بر جان و مال و ناموس مردم مسلط نمود و اين اولين لکه بزرگي بود که دا من او را آلوده ساخت.
اول قدمي که بر خلاف سنت رسول اکرم(ص) و طريقه شيخين برداشت بنابر آنچه مورخين مفصلا نوشته اند و مسعودي محدث و مورخه معروف مقبول الفريقين در ص 433 جلد اول مروج الذهب مختصرا ذکر نموده خانه اي بنا کرد از سنگ و کاس و درهاي او را از ساج و سرو قرار داد و اموال بسيار جمع نمود که علاوه بر آنچه در زمان حياتش بذل و بخشش هاي بي جا به بني اميه و ديگران نمود (مانند آنکه خمس بلاد ارمنيه را که در زمان او فتح شد بدون هيچ مجوز شرعي به مروان ملعون واگذار کرد به علاوه صد هزار درهم از بيت المال و چهارصد هزار درهم به عبدالله بن خالد و صد هزار درهم به حکم ابن ابي العاص ملعون و طريد رسول الله(ص) و دويست هزار درهم به ابي سفيان از بيت المال واگذار نمود. چنانچه ابن ابي الحديد هم در ص 68 جلد اول شرح نهج البلاغه ثبت نموده. و روزي که او را کشتند در نزد خزانه دار شخصي خودش يکصد و پنجاه هزار دينار و دو کرور درهم وجه نقد موجود بود به غير از املاک او در وادي القري و حنين که آنها يکصد هزار د ينار بود و گاو و گوسفند و شتر که در بيابانها بي حساب داشت
همين عمل او سبب شد که تمام بزرگان از بني اميه و غيره را که روي کار آورده بود ازيد از آنچه او داشت تهيه نمودند و به غارت اموال مردم مشغول شدند.
زيرا معروف است "الناس علي د ين ملوکهم"
اين قبيل اعمال و جمع سرمايه فراوان آن هم در آن دوره علاوه بر آن که قبح عقلي و نقلي داشته آن هم براي خليفه رسول الله(ص) در مقابل فقر و تهي دستي مردم آن زمان بر خلاف رويه و طريقه رفقاي او ابي بکر و عمر که ملتزم و متعهد شد ه بود در روز شوري که به طريقه آنها رفتار نمايد بوده است.
مسعودي در جلد اول مروج الذهب ضمن حالات عثمان مي نويسد خليفه عمر سفري با پسرش عبدالله به حج رفت و خرج راه او اياباً و ذهاباً شانزده دينار شد به پسرش عبدالله گفت ما در خرج خود اسراف نموديم.
اينک قضاوت کنيد بين طريقه زندگاني خليفه عمر و گشاده بازي و زياده¬روي¬هاي عثمان و تصديق نماييد که کاملاً خلاف عهد و ميثاق عمل نمود.
ثانياً فساق و فجار بني اميه را روي کار آورد و بر جان و مال و نواميس مردم مسلطنمود و در بلاد مسلمين امارات بني اميه ضرري شايع بوده است و افرادي را بر خلاف رضاي رسول خدا و شيخين (ابي بکر و عمر) به کار گماشت.
از قبيل عم ملعونش حکم بن ابي العاص و پسرش مروان بن حکم که هر دو به شهادت تاريخ طريد و رانده و تبعيد شده رسول اکرم(ص) و مردود و ملعون به لسان مبارک آن حضرت بودند.
دليل بر لعن دو جنبه دارد که خداوند متعال صريحا بني اميه را شجره ملعونه خوانده در آيه 62 سوره 17 بني اسرائيل که فرمايد "و الشجرة المعلونة في القرآن" يعني درخت لعنت کرده شده در قرآن
چنانچه امام فخر رازي و طبري و قرطبي و نيشابوري و سيوطي و شوکاني و آلوسي و ابن ابي حاتم و خطيب بغداد و ابن مردويه و حاکم و مقريزي و بيهقي و ديگران از مفسرين و علماء اهل سنت در ذيل اين آيه نوميه از ابن عباس (حبرامت) نقل نموده اند که مراد از شجره ملعونه در قرآن بني اميه بودند که رسول اکرم(ص) آنها را در خواب به صورت بوزينه¬ها ديد که منبر و محراب او را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند بعد از بيداري جبرئيل به نزول اين آيه خبر داد که بوزينه ها بني اميه هستند که بعد از تو غصب خلافت مي نمايند و محراب و منبر تو هزار ماه در تصرف آنها خواهد بود.
مخصوصاً امام فخر رازي از ابن عباس نقل مي نمايد که از ميان تمام بني اميه رسول اکرم(ص) نام حکم بن ابي العاص را مي برد پس به حکم قرآن مجيد حکم بن ابي العاص ملعون است چون از شجره ملعونه است و پيغمبر(ص) بالخصوص نام او را به لعنت به زبان جاري مي نمود و از طرق روات معتبره فريقين (شيعه و سني) احاديث بسيار در طرد و لعن آنها رسيده ولي قرار گذارديم که استشهاد به احاديث شيعه ننماييم لذا به بعض از آنچه از علماء اهل سنت رسيده است اشاره مي کنم:
حاکم نيشابوري در ص 487 جلد چهارم مستدرک و ابن حجر مکي در صواعق محرقه نقل از حاکم مي نمايد که اين خبر صحيحاً از رسول اکرم(ص) رسيده که فرمود "ان اهلبيتي سيلقون بعدي من امتي قتلا و تشريدا و ان اشد قومنا لنا بغضا بنو اميه و بنو المغيرة و بنو مخزوم – و مروان بن الحکم کان طفلا قال له النبي صلي الله عليه و سلم هو الوزغ بن الوزغ و المعلون بن المعلون" يعني "زود است که اهل بيت من بعد از من ملاقات مي کنند از امت من کساني را که آنها را مي کشند و پراکنده مي کنند و به درستي که بغض و کينه و دشمني بني اميه و بني مغيره و بني مخزوم نسبت به ما از همه بيشتر است و مروان بن حکم در آن موقع بچه بود حضرت فرمود اين وزغ پسر وزغ است يعني چلپاسه و مارمولک و ملعون پسر ملعون مي باشد."
و نيز ابن حجر به فاصله يک حديث از عمر بن مروة الجهني و حلبي در ص 337 جلد اول سيرة الحلبيه و بلاذري در ص 126 جلد پنجم انساب و سليمان بلخي در ينابيع الموده و حاکم در ص 481 جلد چهارم مستدرک و دميري در ص 299 جلد دوم حيات الحيوان و ابن عساکر در تاريخ خود و امام الحرم در ذخاير العقبي و ديگران نيز از عمر بن مروة نقل نموده اند که "ان الحکم بن ابي العاص استاذن علي النبي صلي الله عليه و سلم فعرف صوته فقال ائذ نواله عليه لعنة الله و علي من يخرج من صلبه الا المومن منهم و قليل ماهم" يعني "حکم بن ابي العاص از رسول اکرم(ص) اذن و اجازه ورود خواست پيغمبر(ص) صداي او را شناخت فرمود اذن بدهيد او را لعنت خدا بر او باد و بر اولادهاي او که از صلبش بيرون مي آيند مگر مومن از آنها و آن مومنين بسيار کم اند."
و امام فخر رازي در جلد پنجم از تفسير کبير خود ذيل آيه "و الشجرة الملعونة" و معناي آن اشاره به قول ام المومنين عايشه مي نمايد که به مروان گفت "لعن الله اباک و انت في صلبه فانت بعض من لعنه الله" يعني "خداوند لعنت نمود پدرت را در حالتي که تو در صلب او بودي پس تو بعض از کسي هستي که خداوند او را لعنت نموده."
و علامه مسعودي در ص 435 جلد اول مروج الذهب گويد مروان بن حکم طريد و رانده رسول الله(ص) بود که از مد ينه رانده و تبعيد شد ه بود.
در زمان خلافت ابي بکر و عمر اجازه ورود به مدينه نيافت ولي عثمان که خليفه شد بر خلاف سيره و رفتار رسول اکرم(ص) و ابي بکر و عمر او را اجازه ورود داد و با ساير بني اميه بدور خود جمع و با آنها زياده از حد مهرباني نمود.
حکم بن ابي العاص که بود؟
حکم بن ابي العاص عموي خليفه عثمان بود بنا بر آنچه طبري و ابن اثير و بلاذري در ص 17 جلد پنجم انساب نوشته اند در جاهليت همسايه رسول الله(ص) بود و بسيار آن حضرت را اذيت مي نمود. مخصوصاً بعد از بعثت و بعد از فتح مکه به مدينه آمد و ظاهراً اسلام قبول نمود ولي پيوسته آن حضرت را در ميان جامعه تحقير مي نمود وقتي حضرت حرکت مي کرد در عقب آن حضرت مي آمد و با چشم و دماغ و دهان و دست شکلک در مي آورد و به طريق تقليد آن حضرت را آزار مي داد حتي در نماز با انگشت تحقير به آن حضرت اشاره مي نمود فلذا در اثر نفرين آن حضرت به همان حا لت تشنج باقي ماند به علاوه بله و نيمه مجنون شد روزي به منزل آن حضرت رفت حضرت از حجره بيرون آمد فرمود کسي از طرف او عذرخواهي نکند بايستي خودش و فرزندانش مروان و ديگران از مدينه بيرون روند فلذا به امر آن حضرت فوري آنها را تبعيد نمودند به طائف در زمان خلافت ابي بکر و عمر: عثمان شفاعت نمود که چون حکم عموي من است اجازه دهيد برگردد به مدينه آنها قبول ننمودند و گفتند طريد و تبعيد شده رسول الله را ما بر نمي گردانيم چون عثمان خود به خلافت رسيد آنها را برگرداند هرچند مردم و اصحاب رسول الله(ص) اعتراض کردند اعتنا ننمود به علاوه مورد اکرام و بذل و بخشش خود قرار داد و مروان را پيشکار و رئيس دربار خلافت قرار داد و تمام اشرار بني اميه را بدور خود جمع و ماموريتهاي بزرگ و پستهاي حساس را به آنها واگذار نمود که آنها بر حسب پيش بيني عمر خليفه دوم سبب بدبختي او گرديدند.
وليد بن عقبة که بود؟
وليد بن عقبة بن ابي معيط که عثمان او را به ولايت و امارت کوفه فرستاده بود کسي است که بنا به روايت مسعودي در جلد اول مروج الذهب ذيل حالات عثمان: پيغمبر درباره او فرموده بود "انه من اهل النار" يعني او اهل آ تش است و در فسق و فجور به منتهاي درجه متجاهر بود که مسعود در مروج الذهب و ابوالفداء در تاريخ خود و سيوطي در ص 104 تاريخ الخلفاء و ابوالفرج در ص 178 جلد چهارم اغاني و امام احمد در ص 144 جلد اول مسند و طبري در ص 60 جلد پنجم تاريخ و بيهقي در جلد هشتم ص 318 سنن و ابن اثير در ص 42 جلد سيم کامل و يعقوبي در ص 142 جلد دوم تاريخ و ابن اثير در ص 91 جلد پنجم اسدالغابه و ديگران مي نويسند در ايام امارت کوفه شبي تا صبح مجلس عيش داشت و صبح که صداي موذن برخاست در حالت مستي رفت در محراب مسجد و با مردم نماز صبح را چهار رکعت به جاي آورد آنگاه به مردم گفت اگر ميل داريد براي شما بيشتر بخوانم.
و نيز بعضي از آنها مي نويسند در محراب قي و استفراغ نمود که تمام مردم متاذي گرديده شکايت به عثمان بردند.
و از جمله آنها معاويه معلوم الحال بود که او را والي شام نمود و سعيد بن عاص را بعد از وليد به کوفه فرستاد که در اثر عمليات آنها در تمام بلاد مسلمين ظلم و فساد به حد افراط رسيد فريادها بلند شد و هر کس از هر کجا آمد نامه تظلم آورد به دربار خلافت طردش نمودند.
صدمه زدن عثمان به اصحاب پيغمبر
عثمان عده اي از اصحاب پيغمبر را که ناصح و خيرخواه و معترض به عمليات بي رويه او بودند امر کرد آنقدر زدند که در اثر همان ضربات غالباً مردند و اگر ماندند عليل و ناتوان گشتند.
از جمله آنها عبدالله بن مسعود بود که حافظ و قاري و نگهبان و کاتب قرآن و از اصحاب خاص رسول خدا(ص) حتي مورد احترام ابي بکر و عمر و محل شور آنها بوده است.
مخصوصاً ابن خلدون در تاريخ خود نوشته است خليفه ثاني عمر در دوره خلافتش اصرار داشت عببدالله از او جدا نگردد براي آن که آگاهي کامل به قرآن و احکام دين داشت. رسول اکرم(ص) مدح بسيار از آن نموده چنانچه ابن ابي الحديد و ديگران معترض اند.
علما و مورخين اهل سنت عموما نوشته اند که چون عثمان خواست قرآن ها را جمع کند تمام نسخ قرآن را از کتاب آنها خواست و همه را جمع آوري نمود من جمله قرآن عبدالله بن مسعود را که از جمله کتاب وحي و مورد اطمينان خاتم الانبياء بود طلبيد عبدالله نداد عثمان خودش رفت منزل عبدالله و جبراً قرآن را از او گرفت. وقتي عبدالله شنيد که قرآن او را هم مانند قرآنهاي ديگر سوزانيدند خيلي دلتنگ شد.
در مجالس و محافل احاديثي را که در قدح عثمان مي دانست نقل مي کرد و پرده ها را بالا مي زد و با کنايات مردم را به حقايق متوجه مي ساخت. اين خبرها را به عثمان دادند امر کرد غلامانش رفتند آنقدر عبدالله را زدند که از شدت آن ضربات دنده هاي او شکست و بستري شد و بعد از سه روز از دنيا رفت.
چنانچه ابن ابي الحديد در ص 67 و 126 جلد اول شرح نهج ضمن طعن ششم شرح قضايا را مفصلا نوشته تا آنجا که گويد عثمان به عيادت عبدالله رفت و بين آن ها گفتگوهايي شد تا رسيد به جايي که عثمان به عبد الله گفت "استغفر لي يا ابا عبدالرحمن قال اسئل الله ان ياخذني منک حقي" يعني "طلب مغفرت کن براي من اي ابا عبدالرحمن (کنيه ابن مسعود بود) عبدالله گفت از خدا مي خواهم حق مرا از تو بگيرد"
و نيز نموده است به جرم آن که چرا بدرقه ابي ذر نمود موقعي که او را به سمت ربذه تبعيد مي نمودند چهل تازيانه بر بدن عبدالله زد.
لذا عبدالله به عمار ياسر وصيت نمود که نگذار عثمان بر جنازه من نماز گذارد عمار هم قبول نمود روي همين اصل بعد از وفات عبدالله عمار با جمعي از صحابه بر جنازه او نماز گذارده و دفنش نمودند.
وقتي خبر به عثمان دادند رفت سر قبر عبدالله و به عمار گفت چرا چنين نمودي گفت حسب الوصية خودش ناچار بودم که عمل نمايم (اين عمل عمار سبب کينه اي شد که بعداً با او تلافي نمود)
واقعاً کارهاي خليفه عثمان بنا بر آنچه اکابر علماي اهل سنت و مورخين نوشته اند حيرت آور است مخصوصاً عملياتي که با صحابه خاص و پاک رسول الله(ص) مي نمود که حتي ابي بکر و عمر هم هرگز چنان رفتاري ننمودند بلکه بر خلاف رفتار عثمان با آنها احترام کامل از اصحاب رسول اکرم(ص) مي نمودند.
مضروب شدن عمار به امر عثمان
از جمله اعمال عثمان که دلالت بر رقت قلب او دارد توهين به عمار ياسر و زدن آن مرد شريف است که از صحابه خاص پيغمبر(ص) بوده چنانچه علما و مورخين فريقين نوشته اند که چون ظلم و تعدي عمال بني اميه در اطراف بلاد اسلام زياد شد صحابه پيغمبر(ص) جمع شدند و نامه اي به عثمان نوشتند و تمام مظالم او را يادآوري نمودند و با نصايح مشفقانه گوش زد نمودند که اگر پيروي از رويه و رفتار عمال ظلم اموي ها و تقويت از آنها به نمايي و تجديد نظر در رويه و رفتار خود و اطرافي هاي خود ننمايي نتايج وخيم آن بيشتر شامل حال خودت خواهد شد علاوه بر آنکه ضرر به اسلام مي زني
آنگاه شور نمودند که چه کسي نامه را ببرد عاقبت گفتند مقتضي آن است که حال نامه عمار باشد.
چه آنکه فضل و تقوي و عظمت عمار مورد اقرار و اعتراف خود عثمان مي باشد و مکرر از خودش شنيديم که مي گفت رسول اکرم(ص) فرموده است ايمان با گوشت و خون عمار مخلوط است و نيز از آن حضرت نقل مي نمود که مي فرمود بهشت مشتاق سه کس است علي، سلمان و عمار ياسر.
فلذا به درخواست اصحاب جناب عمار کاغذ را برداشت به خانه عثمان رفت وقتي رسيد که عثمان مي خواست از منزل خارج شود و در دهليز منزل عمار را ديد سوال کرد يا اباليقظان کنيه عمار بود کاري داري گفت کار شخصي ندارم و لکن جمعي از اصحاب رسول الله(ص) مطالبي را در اين نامه گنجانيده اند که خير و صلاح شما در او مي باشد و توسط من فرستاده اند مطالعه نماييد و جواب آنان را بدهيد.
نامه را گرفت چند سطري که از نامه خواند غضبناک شد با کمال تغير نامه را به زمين افکند جناب عمار فرمود خوب نکردي نامه اصحاب رسول الله(ص) محترم است چرا به زمين افکندي حق بود مي خواندي و جواب مي دادي!
با عصبانيت تمام گفت دروغ مي گويي آنگاه امر کرد غلامانش جناب عمار را به سختي زدند و او را به زمين انداخته و مي کوبيدند حتي خود او هم چند لگدي بر شکم عمار زد که به علت همان ضربات عمار پيرمرد مبتلا به مرض فتق شد و بيهوش گشت خويشانش آمدند او را به منزل ام سلمه ام المومنين بردند از ظهر تا قريب نصف شب بيهوش ماند تا چهار نماز از او فوت شد وقتي به هوش آمد نمازها را قضا کرد.
شرح مبسوط اين قضايا در کتب معتبر اهل سنت ثبت است ابن ابي الحديد در شرح نهج و مسعودي در ص 437 جلد اول مروج الذهب ضمن مطاعني که به عثمان وارد گرديده اشاره مي کند که علت انحراف قبيله هزيل و بني مخزوم از عثمان عمليات او با عبدالله بن مسعود و عمار ياسر و ضرباتي که بر آنها وارد آوردند بود اينک قضاوت با اهل سنت تا پي به رقت قلب و رحم دلي او ببرند.
اذيت و تبعيد نمودن اباذر و وفات او در صحراي ربذه
اعمال و رفتار عثمان با ابي ذر غفاري جندب بن جناده که از صحابه خاص رسول اکرم(ص) و محبوب آن حضرت و دومين مرد عالم اسلام از صحابه بوده است جلب نظر هر انسان آزادي را مي نمايد.
تمام ارباب حديث و مورخين بزرگ فريقين اقرار و اعتراف دارند که آن پيرمرد نودساله را با چه خفت و آزار و اذيت تبعيد به شام و از آنجا به مدينه و از مد ينه با دخترش سوار بر شتر برهنه به صحراي بي آب و علف ربذه تبعيد نمودند تا عاقبت در آن صحرا ابي ذر از دنيا رفت و دختر يتيمه اش بي سرپرست در آن وادي خوفناک تنها ماند.
علما و مورخين بزرگ اهل سنت مانند ابن سعد در ص 168 جلد چهارم طبقات و بخاري در کتاب زکوة صحيح و ابن ابي الحديد در ص 240 جلد اول و نيز در ص 375 تا 387 جلد دوم شرح نهج البلاغه و يعقوبي در ص 148 جلد دوم تاريخ خود و ابوالحسن علي بن الحسين مسعودي محدث و مورخ معروف قرن چهارم متوفي سال 346 در ص 438 جلد اول مروج الذهب و ديگران عمليات شديد عثمان و عمال اموي او مانند معاويه و مروان و غيرهما را با آن پيرمرد مومن پاکدل محبوب رسول الله(ص) به علاوه اهانت هايي که به اميرالمومنين(ع) به جرم آن که چرا مشايعت ابي ذر رفته و همچنين به همين جرم چهل تازيانه به عبد الله بن مسعود حافظ و کاتب وحي زدن را ثبت و ضبط نموده اند.
شايد اهل سنت گويند اگر آزار و اذيتي بوده از مامورين بي حقيقت بوده و الا خليفه عثمان بسيار دل رحم و رقيق القلب بوده که جا دارد در جواب آنها بگوييم مثل معروفي است که مي گويد "ز مادر مهربان تر دايه خاتون" اين دفاعي که اهل سنت از عثمان مي نمايند بر خلاف واقع و حقيقت است چنانچه مراجعه نمايند به کتب معتبر اهل سنت تصديق خواهند نمود که تمام آزار و اذيت ها که به جانب ابي ذر وارد آورده اند به دستور صريح خود خليفه بوده.
دليل بر اين معني کتب معتبر علماء بزرگ اهل سنت مانند جلد اول نهايه ابن اثير و تاريخ يعقوبي و مخصوصاً ص 241 جلد اول شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد که نامه خليفه را به معاويه ثبت نموده اند که چون معاويه از شام سعايت از ابي ذر نمود خليفه عثمان به او نوشت که او را با زجر روانه مدينه نماييد اصل نا مه اين است: "نوشت عثمان به معاويه جندب را (اسم ابي ذر بود) سوار بر شتر پير و بي پالاني بنما با يک مرد بدخوئي که شب و روز او را براند تا به نزد من آورد (به همين طريق که دستور داده بود آن مرد زاهد عابد صحابي محبوب خدا و پيغمبر را آوردند) وقتي وارد مدينه نمودند گوشت رانهاي او مي ريخت"
شما را به خدا انصاف دهيد اين است معني رافت و عطوفت و مهرباني و رقت قلب؟!!!
آيا اين ابيذر نبوده است که خداي تعالي و رسول پروردگار(ص) درباره او آن همه توصيه نمودند که علماء بزرگ خودتان در کتب مبسوطه آن اخبار مفصله صادره از مقام رسالت را درباره او ضبط نموده اند.
چنانچه حافظ ابو نعيم اصفهاني در ص 172 جلد اول حلية الاولياء و ابن ماجه قزويني در ص 66 جلد اول سنن و شيخ سليمان بلخي حنفي در باب 59 ينابيع الموده از صواعق ابن حجر مکي حديث پنجم از چهل حديثي که در فضايل اميرالمومنين آورده از ترمذي و حاکم با شرط صحت از بريده از پدرش و ابن حجر عسقلاني در ص 455 جلد سيم اصابه و ترمذي در ص 213 جلد دوم صحيح و ابن عبدالبر در ص 557 جلد دوم استيعاب و حاکم در ص 130 جلد سيم مستدرک و سيوطي در جامع الصغير نقل نموده اند که رسول اکرم(ص) فرمود "خداوند مرا امر فرموده به دوستي چهار نفر و مرا خبر داده که اين چهار نفر را دوست مي دارد عرض کردند يا رسول الله نام آنها را براي ما بيان فرما فرمودند علي(ع) و ابيذر و مقداد و سلمان"
پس معلوم شد اين چهار نفر محبوب خدا و رسول او مي باشند آيا انصاف است که با محبوب خدا و رسول ا و چنين رفتار غير عادلانه بنمايند و نامش را رقت قلب بگذارند چرا چنين نسبت ها را به ابي بکر و عمر ندادند چون نکردند لذا ثبت در تاريخ نگرديده و ما هم نگفته ايم.
چه چيز موجب قتل عثمان شد؟
اعمال و رفتار عثمان که بر خلاف رويه و رفتار رسول اکرم(ص) حتي بر خلاف طريقه و مشي ابي بکر و عمر ظاهر و بارز گرديد سبب شد که خون مردم به جوش آمد نهضت ملي تشکيل شد و آنچه که شد.
قطعاً مسئول قتل و بدبختي او خودش بود که در کارهاي خود تجديد نظر ننموده و به نصايح مولانا امير المومنين گوش نداد و فريب خودنمايي هاي اطرافيان خود از بني اميه را خود تا عاقبت جان خود را بر سر دوستي آنها گذارد.
چنانچه خليفه عمر اين پيش بني را نموده بود (چون به اخلاق عثمان آگاهي داشت) بنا بر آنچه ابن ابي الحديد در ص 106 جلد سيم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) گفتگوي عمر را با ابن عباس نقل نموده تا آنجا که گويد خليفه عمر درباره هر يک از شش نفر اصحاب شوري کلامي گفت و عيبي گرفت تا رسيد به عثمان درباره او گفت "اوه ثلاثاً و الله لئن و ليها ليحملن بني ابي معيط علي رقاب الناس ثم لتنهض اليه العرب فتقتله" يعني "پس از سه مرتبه آه کشيدن گفت روزي که زمام امور دست عثمان برسد (پستهاي حساس را) به بني ابي معيط اختصاص داده و آنها را بر گردنهاي مردم سوار نموده پس از آن اضافه نموده گفت در آن موقع عرب در مقابل او نهضت نموده و او را خواهند کشت"
و نيز ابن ابي الحديد در ص 66 جلد اول شرح نهج البلاغه بعد از نقل جمله مذکور گويد فراست عمر به صحت پيوست که وقتي عثمان خليفه شد (چنانچه عمر پيش بيني نموده بود) بني اميه را به دور خود جمع و بر گردن مردم بار نمود و با والي کردن آنها در ولايات کردند آنچه نبايد بکنند با آنکه قادر بود آنها را معزول کند و تغيير دهد و مروان ملعون را از خود دور نمايد ولي ننمود تا نارضايتي ها در مردم ايجاد نمودند و سبب شورش و قتل او گرديدند.
تمام اين بلايا و هتک حرمتها را بر سر او مروان و اطرافي هاي او در آوردند و بي اعتنايي او به نامه هاي امت منجر به قتل او گرديد.
خوب است مراجعه نماييد به ص 357 تاريخ بزرگ محمد بن جرير طبري که از اکابر علماي اهل سنت است در سيصد هجري و مورد اعتماد عموم بوده که نوشته "و قد راي رسول الله اباسفيان مقبلا علي حماره و معاوية يقود به و يزيد ابنه يسوق به فقال صلي الله عليه و سلم لعن الله الراکب و القائد و السائق" يعني "پيغمبر ديد ابوسفيان سوار خري است معاويه جلو خر را مي کشد و يزيد پسر ديگرش از عقب خر را مي راند فرمود خدا لعنت کند سوار و جلودار و راننده او را"
آنگاه قضاوت کنيد که خليفه عثمان چرا ملعون و رانده شده پيغمبر(ص) را مورد احترام قرار داده و در آغوش محبت پذيرفته بلکه امارت و حکومت به آنها داد تا ايجاد انقلاب در دين اسلام بنمايد.
نه ما از اين اعمال خليفه و بي فکري او تعجب مي کنيم بلکه علماء بزرگ خودتان مانند طبري و ابن اعثم کوفي تعجب نموده اند و در تاريخ خود ثبت کرده اند که چرا وقتي ابوسفيان در مجلس عثمان در اول خلافتش منکر اسلام و نزول وحي و جبرئيل شد خليفه او را نکشت و فقط به يک تغيري قضيه را ماست مالي نمود و حال آن که به اتفاق جميع مسلمين چنين ملعوني واجب القتل بوده است. فاعتبروا يا اولي الابصار؟!
و علاوه بر آنچه عرض شد مراجعه نماييد به خطبه 163 نهج البلاغه و همچنين خبري را که ابن ابي الحديد در ص 482 جلد دوم شرح نهج از تاريخ کبير طبري ضمن شرح خطبه نقل نموده که بعضي از اصحاب رسول الله(ص) نامه ها نوشته به ولايات و مسلمانان را دعوت به جهاد نمودند در مدينه مقابل ظلم بني اميه به حمايت عثمان آنها را و در سال 34 جمعيت زيادي از ناراضي ها از عمال عثمان به مدينه آمده و خدمت امير المومنين شرفياب شدند و آن حضرت را واسطه قرار دادند نزد عثمان. حضرت به ملاقات خليفه رفتند تا آنجا که مقدور بود خليفه را نصيحت نمودند که در تغيير عمال و اعمال خود تجديد نظر کند و او را به عواقب امور متوجه ساختند و به او فهماندند که پاي جان در ميان است تا جائي که فرمودند: "تو را به خدا قسم مي دهم اينکه مبادا پيشواي اين امت باشي که کشته شوي زيرا که قبلاً گفته مي شد که در اين امت پيشوايي کشته خواهد شد که به واسطه کشته شدن او فتح باب مي شود به خون ريزي و کشت کشتار تا روز قيامت"
ولي مروان و اطرافي هاي اموي نگذاردند که نصايح صادقانه آن حضرت اثر کند لذا بعد از خروج آن حضرت از منزل عثمان امر کرد مردم در مسجد جمع شدند رفت بالاي منبر عوض آن که تحبيب کند و از مردم عارض دل ربايي کند و بگويد عمال و مامورين من الساعه معزول – نوعي سخن گفت که دلهاي رنجيده رنجيده تر شد عاقبت رشته کشيد تا به آن جا که خليفه عمر پيش بيني نموده بود و عثمان به دست مردم ناراضي کشته گرديد.
پس سبب قتل عثمان ندانسته کاري هاي خود او بود که به نصايح بزرگان گوش نداد تا به جزاي عمل خود رسيد بر خلاف ابي بکر و عمر که به نصايح اميرالمومنين گوش مي دادند و ترتيب اثر داده و قدرداني نموده نتيجه کامل مي بردند.
منع آب نمودن معاويه و عطوفت علي(ع) نسبت به او
در جنگ صفين لشکر معاويه زودتر رسيدند و شريعه فرات را تصرف نمودند. دوازده هزار مرد جنگي براي حفاظت فرات قرار دادند وقتي اردوي اميرالمومنين رسيد مانع برداشتن آب شدند. حضرت براي معاويه پيغام داد ما در اينجا نيامده ايم که بر سر آب جنگ کنيم دستور دهيد مانع آب نشوند هر دو لشکر آزادانه آب آب برداند. معاويه گفت هرگز آب نمي دهيم تا علي با لشکر از تشنگي جان بدهند.
وقتي حضرت اين جواب را شنيد مالک اشتر را امر فرمود با يک عده سوار به يک حمله لشکر معاويه را پراکنده و فرات را تصرف نمودند.
اصحاب عرض کردند يا اميرالمومنين اجازه بفرماييد ما تلافي نموده آب را از آن ها منع نماييم تا از تشنگي هلاک شوند و يا جنگ زودتر خاتمه پيدا کند حضرت فرمودند "لا و الله لا اکافيهم بمثل فعلهم افسحوا لهم عن بعض الشريعة" يعني "نه به خدا قسم با آنها معامله به مثل نمي کنم از اطراف شريعه دور شويد"
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد نادری  |